تبليغاتX
کات
خبرنامه ی سینمای ایران و جهان

پيكر منوچهر نوذري در خاك آرام گرفت

خبرگزاري فارس

پيكر مرحوم منوچهر نوذري صبح روز جمعه 18 آذرماه پس از تشييع از ميدان ارگ تهران در بهشت زهرا(س) و در قطعه هنرمندان به خاك سپرده شد.

پيكر اين هنرمند تئاتر، سينما، راديو و تلويزيون صبح امروز با حضور جمع زيادي از دوستداران وي تشييع شد و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) به خاك سپرده شد.

منوچهر نوذري در سال 1315در قزوين متولد شد. پدرش حسابدار، نقاش و اهل کاشان بود. وي فعّاليت خود را در راديو به شکل حرفه‌اي از بيست سالگي شروع مي‌كند و از سال 1334 به دوبله نيز مي‌پردازد. نوذري فعاليت در سينماي حرفه‌اي را از سال 1334 با بازي در فيلم «امير ارسلان نامدار» آغاز كرده و در سال 1347 در شبكه‌ BBC يك دوره شش ماهه را گذراند.

وي در سال بعد استوديو دوبلاژ تنديس را تأسيس كرد و در سال 1353 به مصر رفت و در آنجا نيز به كار فيلمسازي ادامه داد. در مصر يك فيلم مستند راجع به رود نيل ساخت كه خيلي مورد استقبال واقع شد.

نوذري تا سال 1356در مصر ‌ماند، سپس مدت چهار ماه و نيم در سوريه و پنج ماه نيز در اردن ‌ماند و از آنجا به ايران بازگشت. با بازگشت از سفر مجددا فعاليت خود را در راديو از اسفند 1366 با فعاليت در برنامه صبح جمعه با شما و راه شب شروع مي‌كند.

سال قبل اين بازيگر سينما در سريال «كوچه اقاقيا» پس از چند سال دوباره به عرصه بازيگري بازگشت . منوچهر نوذري هم ‌اكنون فيلم «چند مي‌گيري گريه كني» را آماده‌ اکران دارد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1384/09/20 توسط محمود

روياها و کابوس هاي يک مرده شور




«خواب تلخ » ساخته محسن امير يوسفي که تنها فيلم ايراني شرکت کننده در پنجاه و هشتمين دوره فستيوال فيلم ادينبورگ است از بسياري جهات با فيلم هايي که امروزه در سينماي ايران ساخته و به جشنواره ها ارسال مي شود، تفاوت دارد.

اگرچه فيلم در ژانر آشناي مستند داستاني با بازيگران غيرحرفه اي ساخته شده اما شيوه روايت و رويکرد فيلمساز به سوژه بسيار خاص و منحصر به فرد است.

خواب تلخ ، زندگي روزمره و ساده مرده شور پيري به نام اسفنديار را در 19اپيزود روايت مي کند.

فيلمساز با انتخاب زاويه ديد اول شخص (اسفنديار) توانسته به خوبي به درون اين شخصيت نفوذ کرده و روياها و کابوس هاي او را به تصويردرآورد.

لوکيشن فيلم ، قبرستاني قديمي و کهنه در شهر قديمي سده (خميني شهر فعلي ) است که بيش از هشتصد سال عمر دارد با آدم هايي معدود( يک قبرکن ، يک مرده شور زن و يک جوان نيمه خل که لباس هاي مرده ها را مي سوزاند) که همه در نقش واقعي خود ظاهر شده اند.

در آغاز فيلم ، گزارشي به سبک گزارش هاي تلويزيوني صدا و سيماي ايران از گورستان باستاني شهر سده پخش مي شود که در آن مرد سنگ تراشي رو به دوربين تاريخ اين گورستان را بازگو مي کند.

از طريق اين گزارش طنزآميز تلويزيوني است که ما با تک تک آدم هاي فيلم آشنا مي شويم.

آنها در برابر دوربين تلويزيون ظاهر شده و پس از معرفي خود، زبان به انتقاد از اسفنديار و راه و روش او مي گشايند.

همه از او ناراضي اند و ادعا مي کنند که اسفنديار حق آنها را خورده است.بعد دوربين عقب مي کشد و اسفنديار را در خانه خود نشان مي دهد که سرگرم تماشاي تلويزيون است و در ارتباطي زنده با کمک تلفن موبايل ، جوان لباس سوز را تهديد مي کند.تلويزيون کارکرد بسيار مهمي در ساختار روايتي فيلم دارد.

استفاده اي که فيلمساز از تلويزيون و رابطه تعاملي ( )INTERACTIVEآن با مخاطبش ( در اينجا اسفنديار) مي برد بسيار خلاقانه و بديع است.

براي اسفنديار، تلويزيون نقشي فراتر از يک وسيله سرگرمي معمولي دارد و به عبارتي نقش وجدان او را به عهده مي گيرد.

در واقع ، فيلمساز با استفاده از تلويزيون دست به فاصله گذاري مي زند و ساختار موزائيکي فيلمش را بر اساس درون و بيرون صفحه تلويزيون بنا مي کند.

تلويزيون ، آينه اي است که اسفنديار تصوير واقعي خود و آدمهاي پيرامون خود را در آن مي بيند.

جايگاه اسفنديار به عنوان انساني سنتي و متعلق به جهاني ماقبل مدرن با آگاهي ها و دانشي محدود در برابر تلويزيون و واکنش هاي بهت آميز او نسبت به آنچه که مي بيند، موقعيت طنز آميز و گروتسکي خلق کرده است.

ضمن اينکه راه را براي تفاسير روانکاوانه بر اساس تئوري هاي فرويد و لاکان را باز مي گذارد.با اينکه لوکيشن فيلم محدود به گورستان و آدمهاي آن است که به خاطر ماهيت کارشان در آنجا ايزوله شده اند، اما فيلم کاملا انتزاعي و بريده از زمان و مکان واقعي و تاريخي اش نيست.

در اپيزود پيرمرد و عزرائيل ، گفتگوي اسفنديار با دلاک حمام ، نشانه هاي روشني از زمانه و واقيعت هاي امروز ايران دارد:«اسفنديار: چه خبر؟دلاک : هيچي.

گرونيه.

قيمت نون و گوشت روز به روز بالا مي ره.

فردا مي خوان يه نفرو دار بزنن. دو نفر هم رفتند روي مين. يه زن و شوهر که قاچاقي مي خواستن برن کربلا.»اما فيلم به طور مشخص بر موضوع مرگ و ترس اسفنديار از مواجهه با عزرائيل متمرکز شده است.

او به واسطه کاري که دارد، بيش از هر کس ديگري انساني مرگ آگاه است ، اما اين مرگ آگاهي باعث نمي شود که از دلبستگي هاي مادي دست بشويد و به همکارانش زور نگويد و از آنها سوئاستفاده نکند.

هنگامي که دلبر(زن بيوه اي که مرده شوئي مي کند و اسفنديار نيز دل در گرو او دارد) براي او که تنهاست و همسر و فرزندي ندارد آبگوشت مي آورد و مي خواهد از تلفن خانه اش به دخترش زنگ بزند، مي گويد که در ازاي اين تلفن ، مزد چهار مرده را از حقوق او کم مي کند.او که تمام عمرش را در فضايي مرگ آلود زيسته است و خود را با عزرائيل رفيق و همکار مي داند، به شدت از مردن هراس دارد و بر سر زندگي با عزرائيل چانه مي زند.

در صحنه اي از فيلم او کنار گوري نشسته است و يدالله قبرکن را در حال کندن گور مي بينيم.

در اين صحنه که با الهام از صحنه گورستان هاملت پرداخت شده است ، يدالله ، شعري با مضمون «بودن و نبودن » زمزمه مي کند:دوران زندگي به کسي پايدار نيست از بودن و نبودن کس اختيار نيست و اسفنديار مايوسانه مي گويد: «عجب روزگاريه ، بود و نبود ما فرقي نمي کند.» و يدالله نيز با شيطنت مي گويد: «علي الخصوص تو.»حس طنز نيرومند و ويرانگرانه اي در فيلم جاري است که آن را از سطع مضحکه هاي سبک و متداول فيلم هاي ايراني بالاتر برده و خاطره فيلم هاي کمدي نئورئاليستي ايتاليايي مثل اومبرتو دي و شارلاتان ها را در ذهن زنده مي کند.

فيلم ، يک کمدي - تراژدي ايراني است که به موقعيت انساني سنتي با دغدغه هايي ساده در جهان مدرن امروز مي پردازد.

سکانس هاي سورئاليستي مربوط به کابوس و اضطراب و خلجان هاي روحي اسفنديار در خزينه حمام و هنگامي که صحنه هاي مردن و تدفين خود را از تلويزيون مي بيند با مهارت پرداخت شده است.

همينطور نورپردازي و فضا سازي اکسپرسيونيستي و وهمناک سکانس آخر که اسفنديار خود را براي مردن آماده مي کند و تشريفات شستن و کفن کردن خود را به تنهايي و با دقت به جا مي آورد، از سکانس هاي درخشان اين فيلم است.

محسن امير يوسفي در نخستين کار سينمايي بلندش پس از چند تجربه کوتاه ، گامي بلند بر داشته است و خبر از ظهور فيلمسازي خلاق و مبتکر مي دهد که با قواعد سينماي مدرن آشناست و دريافت تازه اي از قابليت هاي بياني سينما را در کار خود ارائه کرده است.


نوشته شده در تاريخ جمعه 1384/09/18 توسط محمود

راستى، آيدا چند سال دارد


ديشب باباتو ديدم آيدا به گونه اى تعمدى، آخرين حلقه سه گانه سازنده اش قلمداد مى شود و ظاهراً گريزى از تجربه منزلت سه گانه سازى نيست. مهم ترين آثار كارنامه صدرعاملى گل هاى داودى و من ترانه پانزده سال دارم، جايى قابل ارجاع براى خود دست و پا كردند. گل هاى داودى در آن سال ها، فرمول ساز شد و توانست كارگردانش را به عنوان كسى بشناساند كه شرايط اجتماعى پيرامونش را زيركانه مى فهمد و همچنين دلبستگى و تسلط ثمربخشى را بر قواعد ملودرام و رگ خواب تماشاگر به رخ مى كشيد. او پس از آن نيز در همان قالب ها ماند و بى آنكه سودآورى آن روزها را مزه مزه دوباره كند، ميلادفيلم را به عنوان يك دفتر فيلمسازى موفق سرپا نگاه داشت. دخترى با كفش هاى كتانى آغاز دوره دوم و معتبرتر فيلمسازى او بود، نقطه عطفى كه براى كسى چون او، خطرپذيرى بالايى به شمار مى رفت. بى آنكه گره هاى پرپيچ و تاب چندانى در كار باشد، قصه گريز يك دختر را نشان داد ،با كفش هايى كتانى كه بر پاى دختران پرشمارى در جامعه اطراف بود. استقبال منتقدان و تماشاگران نشان داد كه اين سبك و سياق، راه درستى است. او نشان داد كه مى توان به تلفيقى از گل هاى داودى و خانه دوست كجاست؟ رسيد! بازيگرى را براى نخستين بار كشف كرد و جلوى دوربين آورد و نقش اولش را به او سپرد، انتخاب درستى كه توانست بار عمده اى از فيلم را بر دوش كشد. من ترانه پانزده سال دارم، يكى ديگر از همان دخترها را برگزيد و با همان سبك و پالوده تر، قصه اش را بى آب و لعاب اضافه دنبال كرد. يك فيلم آرام و شريف كه استقبال دوجانبه افزون ترى را در كنار جوايز آن سوى آب ها به خانه سازنده اش آورد. اوجى كه به مدد انتخاب درست آدم هاى اثر _ و البته بازيگر شاهكارى به نام ترانه عليدوستى- در صف آثار برتر تاريخ سينماى ايران نيز جاى گرفت. ديشب باباتو ديدم آيدا هم در پى دوتاى قبلى، دخترى را به عنوان محور داستانش برمى گزيند. اگر دختر اول از خانواده مى گريزد تا دنياى تازه اى بسازد، دومى در دنياى تازه اجبارى اش مقاومت مى كند تا خانواده اى بسازد و آيدا مى خواهد دنياى روزمره و خانواده اش را به كمك كسى هم سن و سال خودش، دوباره بسازد. در همين گام نخست و با نگاهى گذرا به طرح داستانى، تفاوتى بارز به چشم مى آيد. دو دختر قبلى به واسطه روند روايى اى كه در آن قرار داشتند، ذاتاً محور بودند، اما آيدا را محور كرده اند بى آن كه شأنيت دراماتيك كافى براى چنين استقلالى وجود داشته باشد. مثلث پدر، همسر و معشوقه، به كرات حساسيت ملودراماتيكى فراتر از تمركز بر آيدا مى يابد. اين كه گاهى دوست داريم از آيدا و دوستش جدا شويم تا ببينيم در ماشين جلويى چه خبر است، جايى كه پدر و معشوقه در آن نشسته اند، نمونه اى از همين گريزپايى مخاطب است. دو دختر قبلى شخصيت هايى بودند كه همراهى مان مى كردند، بى آن كه نيازى به گره افكنى هاى پرفراز و نشيب داشته باشيم. خلوت شان را تماشا مى كرديم و اساساً زندگى شان ديدنى بود. آيا آيدا اين گونه است؟گمان مى كنم برخلاف خواست نويسندگان فيلمنامه، كم توجهى به نقش هاى پدر و مادر و مادربزرگ، بيش از آنكه باعث پررنگى آيدا شده باشد، كمرنگى آدم هايى را سبب شده است كه در حيطه ديد نمايشى ما هستند. از سوى ديگر، گزيده نمايى معشوقه (الهام پاوه نژاد) نيز هوشمندانه و زيركانه است و كاملاً آگاهانه به نظر مى رسد. پتانسيل توجه پذيرى اش آن قدر بالاست كه به محض عدول از اين مرز باريك، آيدا را به سايه مى كشاند. اما مشكل اينجاست كه آيدا توان بر دوش كشيدن روايت را ندارد. نفس قصه، توجه مان را به همان جايى مى برد كه خواست آفرينشگران اش نبوده است.هر سه اثر از ساختار تدوينى نسبتاً مشابهى برخوردارند كه چاره اى جز تبعيت از ساختار كلى اثر ندارند. ضرباهنگ دوتاى قبلى آرام و دنبال كردنى است اما اينجا كندى مشهودى را شاهديم _ چه در نسخه جشنواره اى و چه در آنچه بر پرده سينماهاست. اضافه شدن نريشن براى سرعت دادن به قصه هم چندان تاثيرگذار نيست. تعقيب برخى فصل ها كه آشكارا سخت به نظر مى رسد. مرز باريك ميان ضرباهنگ آرام و كند همين جا است. تفاوت ديگر اين فيلم با دوتاى قبلى، برخى مداخله هايى است كه با جنس ساختار روايت همسو نيستند. وقتى قرار است تماشاگر زندگى واقعى بازسازى شده باشيم، بايد به همين قاعده پابرجا بود. شايد نمايش مكرر دختران دوچرخه سوار كه در محدوده اى چند مترى دور هم مى چرخند، مجالى براى جلوه فروشى دوربين و حركات دوارش باشد، اما در مقياس واقعيت زندگى در شهرك، تصنعى به نظر مى رسد. شايد حضور مكرر پسر اسكيت سوار بتواند ضمن ابهام زايى، چاشنى عاشقانه اى به نظر آيد، اما نابسندگى دراماتيك اش و ناهمجنسى ابهامش بيشتر به چشم مى آيد. شايد تك نشينى آيدا بر نيمكت و مهتاب و باران، ملودراماتيك و چشم نواز باشد، اما كم بارى حسى / موضوعى متكى بر فرد در اين فصل، امكان همسويى را مى گيرد... يكى ديگر از ضربه هاى موثرى كه به فيلم ديشب باباتو ديدم آيدا وارد شده، از همان جايى است كه نقطه قوت دو اثر قبلى هستند: بازيگر نقش اول. صدر عاملى با انتخاب و معرفى پگاه آهنگرانى و ترانه عليدوستى، خود را به عنوان يك كاشف ممتاز بازيگر نشان داد. همه مطمئن بودند كه آيداى او نيز قاب گرفتنى است. كنجكاوى ها آنقدر بودند كه ماه ها خبر سازى را در طول مدت انتخاب ايفا گر نقش نخست اثر تازه اش به ارمغان آورد... اما كسى نمى داند كه چرا چنين نشد. مى دانم كه او و هانيه توسلى، راه درازى را با هم پيمودند تا صوفى كيانى را پيدا كردند اما ... ميان او و آيدا، ديوار ستبرى است كه گذرگاه موثرى در آن ديده نمى شود، برخلاف همبازى اش شراره دولت آبادى كه امتياز قابل توجهى براى اثر به شمار مى آيد، تصنع دشوارى آفرينى كه در بازى او ديده مى شود، قابليت بارور سازى حس ها و كنش هاى فيلمنامه را ندارد. در چنين آثارى كه نشانگان شخصيت پرداز بين نقش ها توزيع نمى شود، حساسيت و توقع مخاطب را نسبت به نقش اصلى، دو چندان مى كند. شايد اين فيلم نتواند در گيشه نيز چشمگيرى چندانى داشته باشد و در كنار منتقدانى كه با سخت گيرى هايشان بر فيلم خرده مى گيرند، روزگار خوش اقبالى را سپرى نكند، اما اين به معناى باخت نيست.مطمئنم كه ديشب باباتو ديدم آيدا در گذر زمان، جايگاه خاص ترى پيدا مى كند. اى كاش فرصتى بود تا از سرخوشى ام با حرف هاى دوست آيدا درباره اين كه همه آدم ها، چيز هايى يواشكى براى خودشان دارند، مفصل تر مى نوشتم و در كنارش، طعنه هاى مطايبه آميزى نيز به فيلمساز تقديم مى كرديم!... و اين كه از صدر عاملى مى پرسيدم كه آيدايش چند سال دارد؟!


نوشته شده در تاريخ جمعه 1384/09/18 توسط محمود
  سلام دوستان  نمیدانم از کجا شروع کنم اول از همه به تمام بازماندگان این فاجعه عظیم تسلیت گفته و آرزوی صبر را برایشان کرده.                                                        

یکی از دوستان خوبم گفت این فیلم ها به چه طریق در سینما ها نمایش داده می شود آیا آن هارا می خرید یا این که  قراردادی با هم دارید .

یک فیلم که تهیه می شود توسط تهیه کننده احتیاج به یک مکان دارد که محصول خود را ارائه دهد و آنجا جایی نیست جز شرکت های پخش و بازاریابی فیلم .

صاحبان سینماها با مراجعه به این  مکان ها ( دفاتر مختلفی می باشند )

فیلم خود انتخاب و با بستن قراردادی ( اگر برای اولین بار برای اکران عمومی باشد ) ۵۰٪ و اگر برای چندمین بار باشد ۳۰٪ و یا ۴۰٪ قرارداد تنظیم می شود .

فیلم از طریق دفتر پخش به سینما ارسال می شود و طبق قرارداد اکران می شود و در پایان نمایش و بستن صورتحساب مبلغ صاحب فیلم توسط صاحب سینما ارسال می شود .

اکران این هفته در سینما های شیراز

سینما ایران : آکواریــــــــــــــــــــــم

سینما سعدی : عروس فـــــــــــــــــــراری

سینما فلسطین : عروس فـــــــــــــــــراری

سینما پیـــــــام : نوک بـــــــــــــــــــــرج

سینما قیــــــام : آکواریـــــــــــــــــــــــوم

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1384/09/16 توسط محمود

ساعت و تاريخ: 16 ْآذرماه 84

نوذري به نظاره حق شتافت

 

 

به گزارش سايت «خورشيد»، پيشكسوت راديو و تلوزيون، پس از نيم قرن كار فرهنگي، صبح امروز در سن 69 سالگي، بر اثر ناراحتي ريوي و نارسايي كبدي در بخش دياليز بيمارستان مدرس تهران درگذشت.
منوچهر نوذري در دهم ارديبهشت سال 1315 در قزوين متولد شد، كار خود را در 17 سالگي با دوبله فيلم ايتاليايي «دختر نمكزار» آغاز كرد و همزمان با كار دوبله در سن 21 سالگي به صورت حرفه اي در راديو مشغول به كار شد. وي در سال 1334 با بازي در فيلم «امير ارسلان نامدار» فعاليت سينمايي‌اش را آغاز نمود.
نوذري چند سال از فعاليت‌هاي خود را در كشورهاي مصر، سوريه و اردن گذراند و پس از بازگشت به ايران كار خود را با برنامه‌هاي «صبح جمعه با شما» و «راه شب» ادامه داد.
تنها سريالي كه نوذري بازي كرد، «كوچه اقاقيا» بود كه سال گذشته پخش مي‌شد، اين هنرمند هم اكنون فيلم «چند مي‌گيري گريه كني» ساخته شاهد احمدلو را آماده اكران دارد.
گفتني است، پيكر وي ساعت 10 صبح روز جمعه از مقابل ساختمان راديو واقع در ميدان ارگ تشييع مي‌گردد.

سايت فرهنگي «خورشيد» فقدان اين هنرمند را به جامعه هنرمندان ايران، خانواده نوذري و مردم هنر دوست تسليت مي‌گويد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1384/09/16 توسط محمود

رسول صدرعاملى از گذر بيست و پنج سال فعاليت سينمايى


رسول صدرعاملى از آن دسته فيلمسازانى است كه با وجود گذشت حدود بيست و سه سال از آغاز فيلمسازى و گذشت بيست و پنج سال از حضور در عرصه سينما (آغاز از سال 1359 با تهيه فيلم خونبارش براى امير قويدل) مى توان كارنامه او را كارنامه اى خلوت به شمار آورد. او هشت فيلم در مقام كارگردانى دارد و به غير از «گل هاى داوودى» كه فريدون جيرانى فيلمنامه آن را نوشت، همكار فيلمنامه نويس تمام كارهاى خود و جز «رهايى» تهيه كننده تمام آثار خود نيز بوده است. صدرعاملى مدير موسسه «ميلاد فيلم» است و تهيه فيلم هاى خونبارش، صعود، در كمال خونسردى، روزهاى خوب زندگى، شبيخون و برگ برنده را انجام داده است. به علاوه، فيلم مى خواهم زنده بمانم را با عنوان «فيلمنامه نويس» در كارنامه دارد.

• شانزده سال، پنج فيلم

رسول صدرعاملى بعد از پنج فيلم اول كارنامه اش به نگاه خاص خود رسيد. پنج فيلم «رهايى»، «گل هاى داوودى»، «پاييزان»، «قربانى» و «سمفونى تهران» او را به سال 1377 و اولين كار ويژه او «دخترى با كفش هاى كتانى» رساندند، و اكنون فيلم «ديشب باباتو ديدم آيدا» كه چندى از اكران آن مى گذرد در واقع ادامه همان راهى است كه صدرعاملى با «دخترى با كفش هاى كتانى» آغاز كرده بود. دخترى با كفش هاى كتانى، من ترانه پانزده سال دارم و ديشب باباتو ديدم آيدا سه گانه اى هستند كه امروز مهم ترين آثار كارنامه او به شمار مى آيند. اما از ياد نبرده ايم كه صدرعاملى نام خود را با دومين كار خود «گل هاى داوودى» به سينماى ايران و مخاطبانش شناساند. «گل هاى داوودى» را كسى نيست كه به خاطر نياورد؛ ملودرام خانوادگى تراژيك دهه شصت، قصه دو جوان روشندل عاشق كه زندگى جز بداقبالى هاى پى در پى برايشان چيزى به همراه نمى آورد. دوره، دوره گل كردن بيژن امكانيان بود و جمشيد مشايخى و پروانه معصومى به اين فيلم اعتبار دادند. تمامى اينها به هم دست دادند و «گل هاى داوودى» فيلمى شد كه مردم براى اشك ريختن به حال آدم هايش سر و دست شكستند... پس نمى توان بدون نگاهى به گذشته به سراغ آثار امروز فيلمساز رفت.

«گل هاى داوودى» از لحاظ جلب مخاطب، كاستى هايى كه فيلم اول صدرعاملى «رهايى-1361» داشت را جبران مى كرد. اما براى حذف آن كاستى ها دچار نقص هايى از نوع ديگر شد. شايد صدرعاملى به اين نتيجه رسيد كه انتخاب موضوع جنگ، فيلم او را به گوشه انزواى سينما كشانده، و از همين رو به ملودرام اجتماعى روآورد. به هر رو، «رهايى» از جهاتى فيلمى قابل تامل بود و بارز ترين دليل آن اين است كه طبق روايت تاريخ ، اولين فيلم ايرانى راجع به جنگ بود كه ساخته شد. داستان فيلم، از يك سو، جوانى را تصوير مى كرد كه يك پايش را در جبهه از دست داده و پس از بازگشت به خانه در تصميم گيرى براى ازدواج با دختردايى اش دچار ترديد شده، و از سوى ديگر جست و جوى او را براى پيدا كردن نويسنده نامه اى نشان مى داد كه در آن يك عراقى براى پيوستن به ايرانى ها ابراز علاقه كرده بود. تمى كه مى توان براى فيلم در نظر گرفت چنانچه بخش دوم قصه را در نظر بگيريم، همدلى انسان هايى است كه در جبهه ها يكديگر را هدف گرفته اند و با هم دشمنى ندارند. اما همان طور كه مى بينيد اگر چنين تمى را براى فيلم در نظر بگيريم بخش ديگر قصه كه مربوط به ترديدهاى يك جانباز براى ازدواج است ناگفته مى ماند، و اين ما را با فيلمى دوپاره روبه رو مى كند. با وجود اين با توجه به اينكه اين اولين فيلم صدرعاملى بود، خيلى ها را برآن مى داشت كه بگويند از حد و اندازه هاى اولين فيلم يك فيلمساز بى تجربه بالاتر است. اما به هر شكل، سروصدايى كه فيلم دوم او به پا كرد هيچ يك از پنج كار اول او نكردند. فيلمنامه كار دوم او «گل هاى داوودى» را فريدون جيرانى نوشت. (كه همكار نويسنده رهايى نيز بود) «گل هاى داوودى» يك ملودرام بود، ژانر خانواده و احساسات رقيق انسان. و از آنجا كه قرار بر آن بود كه به هر قيمتى احساس تماشاگر را هدف قرار دهند، راس تمام پيشامدهاى منجر به اندوه فيلم، يك اتفاق بود. تصادفاً درست زمانى كه پدر خانواده در شيره كش خانه بود مردى كشته مى شد و پدر دستگير مى شد و يا پدر درست در بدو آزادى كشته مى شد. كور بودن دو جوان عاشق فيلم هم به جنبه اندوه آن بسيار قوت داده بود و نتيجه اينكه؛ بدون بدشانسى هاى تصادفى، هيچ اندوهى در فيلم وجود نمى داشت. به هر صورت، هر چقدر هم كه بگوييم، مردم از فيلم خوششان آمد و تير فيلمنامه نويس و كارگردان به هدف خورد! اما گمان نكنيد كه فقط مردم اين فيلم را دوست داشتند، چراكه پنج جايزه جشنواره فجر سال?? نيز نصيب فيلم شد؛ بهترين بازيگر مرد، بهترين بازيگر زن، بهترين فيلمبردارى، بهترين تدوين و بهترين موسيقى. يك تفاوت ميان مردم و داوران جشنواره وجود داشت؛ مردم مبهوت قصه فيلم شده بودند و داوران مجذوب كارهاى اجرايى فيلم. از اين پس ديگر صدرعاملى يك فيلمساز شناخته شده بود، درست بعد از دومين فيلم خود.

كارهاى بعدى صدرعاملى نيز در ژانر ملودرام مى گنجند. «پاييزان - 1366» قصه مردى بود كه مى خواهد زن و فرزندش را رها كند و به خارج از كشور برود. جالب است بدانيد كه فيلمنامه آن پنج فيلمنامه نويس داشت و همه نام هاى آشنا؛ ابوالحسن داوودى، فريد مصطفوى، خسرو دهقان، فريدون جيرانى و رسول صدرعاملى. در «پاييزان»، باز با محور قرار دادن خانواده و نگاهى همذات پندارانه تر با زن، صدرعاملى قصه اى از تغيير روحيه يك خانواده و تغيير سرانجام آنها از نابودى به تولد دوباره را سر مى دهد. «پاييزان» فيلمى تلخ بود؛ زن و مردى قبل از آنكه به دليل خارج رفتن مرد، از هم جدا شوند به يك سفر مى روند تا يكى از اقوام را ببينند. در طول راه يك غريبه آنها را تهديد مى كند كه او را به روستاى مقصدش برسانند. غريبه با صحبت هايى كه از زندگى و خانواده مى كند ذهن مرد و زن را نسبت به زندگى شان تغيير مى دهد و در پايان فيلم، آنها ديگر همان زن و شوهرى كه در ابتدا بودند نيستند بلكه به تفاهم رسيده اند و مرد نيز از رفتن به خارج منصرف شده است. فيلمى تلخ كه پايانى خوش داشت.

«قربانى - 1370 » چهار سال بعد از پاييزان و «سمفونى تهران - 1372» دو سال بعد از قربانى ساخته شدند. اين شش سال دوران سكون نسبى صدرعاملى بود. اين دو فيلم چندان مورد توجه قرار نگرفتند. در قربانى، پسر اول حاج نصرت به خاطر نفرت از پدر، برادر ناتنى دوازده ساله خود را مى دزدد تا پدر را بيازارد... جدا از هرمسئله اى قصه فيلم نكته اى تازه براى متفاوت شدن از ديگر داستان هاى آدم دزدى نداشت، و انتخاب بازيگرى چون ابوالفضل پورعرب و عدم تلاش براى متفاوت شدن بازى او از ساير فيلم ها و در واقع تيپ خود، از عواملى بودند كه به فيلم لطمه زدند. در سمفونى تهران پسرى دوازده ساله و پرشروشور در خانه درگير نظم خانواده و در مدرسه گرفتار مقررات آنجا است. او در فاصله مدرسه و خانه شيطنت هايش را به نمايش مى گذارد و شروشورش را خالى مى كند. روزى با يك مامور راهنمايى رانندگى دوست مى شود و با ارتباط با او دركى درست از مقررات با حفظ شيطنت خود مى يابد. اين فيلم چندان در دسترس نيست. نمى دانم چرا. كمتركسى چندان از حضور آن در كارنامه صدرعاملى خبر ندارد.

• شش سال، سه كاراكتر

ميزان تغيير شيوه و نگاه صدرعاملى از سال 77 به بعد

آن قدر زياد است كه حق مطلب را فقط تحليل فيلم هايش مى تواند ادا كند. در واقع مقايسه سه فيلم آخر او با فيلم هاى پيش از اين سه است كه اين تفاوت را نشان خواهد داد. دغدغه هاى او براى بيان مسائلى كه نطفه اش با ديدن واقعيت هاى جامعه بسته مى شد، از قالب ملودرام دور و دورتر شد. فيلمنامه هاى تداعى، ترانه و آيدا از اين نظر نكته هاى گفتنى بسيار دارند. اما مهم ترين ويژگى آنها در تمايز از ساير كارهاى كارگردان، خوددارانه بودن آنها است. خوددارى از افتادن به دام احساسات گرايى، تاثيرگذارى از طريق تحريك احساسات سطحى تماشاگر و بيان غلوشده تر و رو تر براى ساختن اندوه و درآوردن اشك تماشاگر. راجع به حذف اينها حرف مى زنيم. حضورشان شما را به ياد چه چيزى مى اندازد؟ پنج سال سكوت صدرعاملى از «سمفونى تهران - 1372» تا «دخترى با كفش هاى كتانى _ 1377» او را به ذهنيتى درست تر در مورد روايت رساند. «دخترى با كفش هاى كتانى» از اين نظر مهم تر از دو فيلم بعدى جلوه مى كند چراكه نخستين جلوه تغيير نگاه اوست. فيلمى است كه در مقايسه با كارهاى پيشين، قصه ندارد و نقش اول آن را يك نابازيگر بازى مى كند.

• خانه دوست كجاست...

زمانى كه فيلم اكران شد اين موضوع يكى از اصلى ترين عنوان هاى بحث با صدرعاملى بود كه چرا فيلم در بيان حرف خود به عمق نمى رسد. به ياد داريد كه يكى از مشخصه هاى فيلم، جسارت آن نسبت به محدوديت هاى زمانه خود است. آوردن نام پزشكى قانونى براى معاينه يك دختر و نشان دادن قدم زدن او با يك پسر و غيره آن روزها بسيار شجاعانه به حساب مى آمد. (هرچند كه به نوعى بزرگترين جسارت فيلم در آن زمان اين بود كه به بزرگسالان حاضر در فيلم با ديده تائيد نگاه نمى شد و آنها را از دنياى جوانان بسيار پرت نشان مى داد.) كسانى اعتقاد داشتند كه چيزهايى در زندگى واقعى هست اما تا به حال روى پرده نشان داده نشده، حال فيلمساز آنها را نشان مى دهد اما تحليل نمى كند و گمان مى كند چون جسارت او به اندازه كافى مجذوب كننده است (فعلاً) نيازى به پرداخت موضوع نيست. اما صدرعاملى اين گونه فكر نمى كرد. او اعتقاد داشت كه بيان موضوعى حياتى است كه سال ها است به تعويق افتاده هرچند به طور ناقص، بهتر از ادامه سكوت است. او نقص فيلم در زمينه تحليل موضوع جوانان را مربوط به اين مى دانست كه محدوديت ها به او اجازه پيشروى بيشتر نمى دادند و با پافشارى او ممكن بود اكران فيلم به خطر بيفتد. نوشتن فيلمنامه اين فيلم براى او معناى خداحافظى با فريدون جيرانى بود! صدرعاملى در ماهنامه فيلم شماره 284 علناً اعلام كرد كه چون تا به حال به نظرات و حرف هاى جيرانى عمل مى كرده فيلم هايش ملودرام هاى اشك انگيز مى شدند البته اين حرف او را ننمى توان پذيرفت! چرا كه او خودش بود كه به سبك ديگرى رسيد. اگر زمان همكارى با جيرانى هم سبك سه فيلم آخرش را داشت چه كسى مى توانست او را وادار به ساختن آن ملودرام ها كند؟

• جز طنين يك ترانه جست وجو نمى كنم...

در سال 79 دومين دختر نوجوان صدرعاملى به تكامل رسيد. اما زيباتر آن بود كه او خود با ساختن ترانه، در راهى كه با تداعى آغاز كرده بود به تكامل رسيد. حالا ديگر زمانه هم با او بيشتر يار بود. او قصه اى داشت كه بايد حول يك شخصيت مى گشت و با او تا آخر مى ماند. خوددارانه از تمامى قابليت هاى دراماتيك شاخه هاى فرعى داستان مى گذشت و فقط با ترانه مى ماند. اين گونه بود كه با وجود حضور خانم كشميرى و پسرش، همسايه هاى بدبين، فقر و تضاد حضور مشترى هاى مرفه در محل كار ترانه و هزاران سايه رنج آور و تهديدگر اطراف او، فيلم فقط فيلم ترانه بود. قصه دخترى كه بايد از يك مسير دشوار در زندگى، تنها و سربلند بيرون آيد. شاخه هاى فرعى فيلم كه هيچ يك وارد درام نشدند عواملى بودند كه شرايط نكبت بار زندگى ترانه را ساختند، شرايطى كه آدم اصلى اش بدبخت نيست. خوددارى فيلمساز از ترسيم قصه اى پرپيچ و خم و به جاى آن به تصوير كشيدن پيچ و خم يك شخصيت، نشان از اين دارد كه «وسوسه» چيزى است كه ديگر براى او در زمينه هايى تازه تر معنا دارد. اگرچه از كار كامبوزيا پرتوى و صدرعاملى بسيار گفته اند و مى گوييم، اما بازى ترانه عليدوستى باز تحريكت مى كند كه بگويى او برگ برنده فيلم بوده است.

پايان ترانه تلخ است يا شيرين؟ هم چنانكه با سه گانه صدرعاملى پيش مى رويم، پايان هر سه را تلخ مى بينيم. در واقع به طور دقيق تر پايان خوش با معناى تلخ. يعنى اگرچه آدم ها مى خندند اما پايان قصه خوش باورانه نيست. تداعى به خانه برمى گردد اما معلوم نيست با رغبت باشد. ترانه بچه به بغل با پدرش مى خندد، اما تمام معضلات موجود هنوز وجود دارند و (به درستى) جامعه اصلاً تبرئه نشده است. در فيلم سوم نيز اين آيدا است كه تصميم مى گيرد ديگر به قضيه فكر نكند و در عوض كيك اش را بخورد و بخندد، وگرنه اصل قضيه و مشكل پدر هنوز باقى است.

• تا در آينه پديدار آيى، عمرى دراز در آن نگريستم...

گفتيم آيدا... آخرين فيلم رسول صدرعاملى «ديشب باباتو ديدم آيدا» اكنون بر پرده هاست. عكس العمل ها بسيار گوناگون است. ساختن فيلم خوبى چون «من ترانه پانزده سال دارم» و آغاز كردن مسيرى تازه و موفق با «دخترى با كفش هاى كتانى» حتماً مسئوليت هايى به دنبال دارد. صحبت كردن راجع به اين فيلم اساساً از زاويه بازيگر نقش آيدا آغاز مى شود. همچون فيلم پيشين او كه شروع صحبت ها هميشه با اشاره به بازى ترانه بود، اما از نقطه مقابل ديدگاهى كه نسبت به صوفى كيانى در «ديشب باباتو ديدم آيدا» وجود دارد. با همه وسواسى كه صدرعاملى در انتخاب بازيگر آيدا به خرج داد اما مى توانست انتخابى بهتر داشته باشد. مسلماً صوفى كيانى در ميان ديگر گزينه هايى كه صدرعاملى داشته بهترين بوده است، اما اى كاش گزينه هاى بيشترى داشتيم، كاش بازيگران نوجوان حرفه اى بيشترى مى داشتيم...

فيلمنامه «ديشب باباتو ديدم آيدا» نوشته كامبوزيا پرتوى است. قصه كوتاه «باباى نورا» نوشته مرجان شيرمحمدى بهانه اى شد براى صدرعاملى كه نوعى ديگر از بلوغ زودرس در شرايطى بحرانى را در يك دختر نوجوان به تصوير كشد. باز هم فيلمنامه با خوددارى از درافتادن به ملودرام و احساسات گرايى نوشته شده، قصه كمرنگ شده و ماندن با شخصيت مهم تر بوده است. براى نمونه مى توان به نام فيلم اشاره كرد و همان ديالوگ هاى ابتدايى فيلم كه اعلام كننده تنش آميزترين خبر فيلم هستند؛ يعنى ديده شدن باباى آيدا با يك خانم غريبه. پس براى فيلمساز اين تنش مهم نيست. رخنه كردن اين خبر به تمام فكر و ذهن آيدا است كه مهم است. او با خود كلنجار مى رود و در دلش با پدر قهر مى كند، از دست مادر لجش مى گيرد، و ديگر خانه اى كه همه چيزش روبه راه بوده، برايش امن نيست. در قصه مرجان شيرمحمدى اين دوست نورا (آيدا) است كه راوى است. وقتى جريان را تعريف مى كند طبيعى است كه چون نورا را از شب تا فردا نديده نمى داند با اين خبر چه بر او گذشته. اما صدرعاملى قضيه را برعكس مى كند. قصه اش را از زاويه ديد نورا (آيدا) تعريف مى كند نه دوستى كه خبر را آورده. فيلمساز در حفظ مسير خود براى ماندن با آيدا و مكث هاى طولانى در اتاق او و در تنهايى يا خيابان هيچ ابايى ندارد. مى خواهد با او باشد. اما اين با او بودن، مانند ترانه نيست، و آن گونه طراحى نشده است. در «من ترانه پانزده سال دارم»، اتفاقات خرده ريزى داشتيم، و قصه آگاهانه بر روى مسيرى كه از ميان اينها رد مى شد عبور داده مى شد. ماندن بر خط اصلى (پرورش يك شخصيت) رعايت مى شد، نه اينكه دور و بر او خالى از هر چيز باشد تا از آن طريق حس «فقط با او بودن» به ما دست دهد. در آيدا ما اتفاقات ريز و كوچك نداريم، با آيدا بودن در اين معنا مى يابد كه دائم دوربين با او اين طرف و آن طرف رود. شايد اين به خودى خود ايراد نيست، اما با توجه به انتخاب بازيگر اول فيلم، چرا، يك ايراد است. چون فراز و نشيب روحى آيدا كه در سكوت و تنهايى او مى بايست درمى آمد، درنيامده است. از لحاظ كم اتفاق بودن قصه، فيلم به «دخترى با كفش هاى كتانى» شباهت دارد. اما آنجا هم چنانكه به خاطر داريد، تداعى از ميان حوادثى كوچك و آدم هايى كه تا به حال يك جور ديگر و با خوشبينى به آنها نگاه مى كرد عبور داده مى شود و در آخر نگاهش جور ديگرى مى شود. در آيدا ما از زاويه آيدا به همه دزدكى نگاه مى كنيم و او با ديالوگ هايش به ما مى فهماند كه دارد كم كم طور ديگرى دنيا را مى بيند. مثلاً مى گويد: «مامان تو خيلى كار مى كنى ها.» يا: «مامان تو خجالت نمى كشى نمى دونى دلكو چيه؟» بعد هم به اتاقش مى رود و سرش را در زانوها مى گيرد، يا به شكلى ديگر قهر مى كند يا به اصطلاح در خودش فرو مى رود. مى بينيم كه ظاهراً قصه كمرنگ شده و فراز و نشيب كم دارد، اما از سوى ديگر براى جبران آن، «بيان رو» به فيلم لطمه زده است. چيزى كه اساساً هدف فيلمساز بر حذف آن بوده و به خاطر آن، از قصه گويى دست شسته است. نشانه به اشتباه رفتن او نيز اين است كه در زمان جشنواره به طور جدى دريافت كه فيلم با تماشاگر ارتباط برقرار نمى كند و از اين رو سعى كرد خلأ هاى فيلم را با نريشن پر كند. چيزهايى را كه فيلمنامه فيلم كم داشت (و ديالوگ هاى فيلم هم به طو ر مقطعى نمى توانستند ميان اين خلأها پيوستگى ايجاد كنند) با نريشن براى تماشاگر توضيح داد. نريشن فيلم سعى مى كند آيدا را بيشتر معرفى كند. به ويژه چيزهايى را بگويد كه زمانى كه آيدا سكوت كرده، در سرش مى گذرد. مثلاً/: «اسم من آيدا است. همه مى گن من دختر لوسى ام. به نظر شما من دختر لوسى ام؟» و اين يعنى آيدا دختر لوسى است. و يا در پايان فيلم وقتى آيدا از خياطى برمى گردد در اتوبوس ساكت نشسته و صداى نريشن مى گويد: «قول داد كه پاشو از زندگى ما بكشه بيرون. يعنى به قولش عمل مى كنه؟» و اين يعنى چيزهايى كه آيدا و خانم خياط پشت در بسته خياطى گفتند اين ها بود. اما «ديشب باباتو ديدم آيدا»، از حق نگذريم، صحنه هايى خوب و به يادماندنى نيز زياد دارد؛ مانند صحنه برخورد پايانى پدر و آيدا در حالى كه پدر مى داند آيدا قضيه را فهميده و آيدا نيز مى داند كه پدر اين را مى داند. آيدا پريشانى پدر را با سئوال هايى بى ربط جواب مى دهد و هيچ كدام نمى گذارند صحبتى درباره آن موضوع آغاز شود. صحنه هاى خوب ديگر تمامى نماهاى حضور شاهرخ فروتنيان هستند، به عنوان پدرى كه هيچ از رفتارش درك نمى شود كه زنى ديگر در زندگى اوست. او وقتى در خانه است، يك پدر دوست داشتنى است. ديگر سكانس به ياد ماندنى فيلم، سكانس اندازه گرفتن سايز آيدا است. كسى كه اين همه از او متنفرى، در نزديك ترين فاصله به تو ايستاده و تو را لمس مى كند، صداى نفس هايش را مى شنوى و چيزى هم به تدريج ميان تو و او رخ مى دهد، او تو را مى شناسد. اين صحنه به دليل انتخاب شغل «خياط» براى اين زن است كه ميسر شده است. انتخابى بجا، كه در داستان شيرمحمدى وجود داشته و صدرعاملى هم نه تنها به آن دست نزده، بلكه از آن به اين شكل استفاده تصويرى خوبى هم كرده است.

• كلام آخر

به هر رو، «ديشب باباتو ديدم آيدا» يك يا چند پله پايين تر از «من ترانه پانزده سال دارم» و حتى «دخترى با كفش هاى كتانى» مى ايستد. اما بيشتر دوست داريم از حضور ارزشمند اين سه فيلم در كارنامه صدرعاملى بگوييم، نفس حضورشان كه تداعى گر نوعى تغيير نگاه بود. حياتى ترين نقش آغاز اين مسير اين بود كه دليل شهرت صدرعاملى را عوض كرد؛ از «كارگردان گل هاى داوودى» به «سازنده تداعى و ترانه و آيدا.»

منبع : خبرگزاري شرق


نوشته شده در تاريخ شنبه 1384/09/12 توسط محمود

بازگشت دوباره ابوالفضل پورعرب به سينما


 

بازي در فيلم «چند ميگيري گريه کني» بازگشت موفقيت آميزي براي «ابوالفضل پور عرب» به عرصه سينما محسوب مي شود.

خبرگزاري مهر- «حسن توکل نيا» تهيه کننده فيلم «چند ميگيري گريه کني» به کارگرداني «شاهد احمد لو»، درمورد علت تهيه اين فيلم که اولين تجربه کارگردانش محسوب مي شود گفت: احساس کردم زمان مناسبي است که با کارگردانهاي جوان در زمينه توليد فيلم همکاري کنم. چون با اعتماد به استعداد کارگردان جوان مي توان انتظار داشت فيلم هاي جذاب براي مخاطبان ساخته شود.

وي در ادامه متذکر شد: در هنگام ساخت فيلم «کاغذ بي خط» ساخته «ناصرتقوايي»، شاهد احمد لو فيلم متفاوت و خوبي از پشت صحنه اين کار تهيه کرد و همچنين ساختن فيلم هاي کوتاه درخشاني نظير «برجک» به خوبي توانائي هاي او را درعرصه کارگرداني معلوم کرده بود.

وي خاطرنشان کرد: جرقه اصلي شکل گيري فيلم نامه «چند ميگيري گريه کني» بر اساس ديدن آگهي در روزنامه شکل گرفت، بدين مضمون که مؤسسه اي براي گريه کردن در مراسم ختم، تعدادي آدم استخدام مي کرد و به همين خاطر سريعاً فيلم نامه توسط «محسن طنابنده» نوشته شد و کار بعد از گرفتن پروانه ساخت، فيلمبرداريش آغاز گرديد.

«حسن توکل نيا» در مورد ژانر و سبک فيلم گفت : چند ميگيري گريه کني، کاري کمدي ، اجتماعي و خياباني است که قسمت اعظم فيلمبرداري فيلم در کوچه پس کوچه هاي غرب وشمال شهر تهران انجام گرديده است و سعي کرده ايم فيلمي جذاب براي مخاطب عادي سينما توليد کنيم.

وي خاطر نشان کرد: اين فيلم بازگشت موفقيت آميزي براي ابوالفضل پورعرب بعد از چندين سال دوري از سينما محسوب مي شود و وي در فيلم نقش دزد خرپائي را بازي مي کند که از آدمهايي که درقبرستان حضوردارند، دزدي مي کند و طي يکي از اين دزديها با يک سري از آدمهاي جديد آشنا مي شود و باعث بروز اتفاقات و تحول در زندگيش مي شود.

«توکل نيا» متذکرشد: فيلمبرداري فيلم در 31جلسه از پنجم اسفندماه سال 83 تا ششم فروردين ماه 84 به طول انجاميد و در حال حاضر حدود 50 درصد تدوين آن توسط «کاوه ايماني» به پايان رسيده است.

داستان فيلم چند ميگيري گريه کني درباره مردي است که خود را در شرف مرگ مي بيند و تصميم مي گيرد در جريان مراسم پس ازمرگش قرار گيرد.

مشاوره کارگردان فيلم برعهده کيانوش عياري است و علي اللهياري فيلمبرداري فيلم را انجام مي دهد. موسيقي متن فيلم را نيز ناصر چشم آذر مي سازد و الناز شاکردوست، شهرام حقيقت دوست، حميد لولايي و منوچهر نوذري در آن بازي دارند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1384/09/12 توسط محمود
محمدرضا سكوت در ايسنا:
"كافه ترانزيت" پل ارتباطي بين سينماي هنري و تجاري
وجه مشخص اين فيلم سادگي روايت،تصويرسازي و رئاليته ماجرا است


 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - سينما

محمدرضا سكوت فيلمبردارسينمائي ايران كه آغاز فعاليتش بطور مستقل از «موج مرده» است، هم‌اكنون درمقام مدير فيلمبرداري، فيلم « كافه ترانزيت» را برپرده سينماها دارد، وي با حضور در خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)

درباره ويژگي هاي اين فيلم و ساير آثار خود سخن گفت.

سكوت كه اولين تجربه همكاري را با كامبوزياپرتوي دريك كار مستند داشته است و با «كافه ترانزيت» دومين تجربه همكاري‌اش رقم خورده است به خبرنگار هنري ايسنا مي‌گويد: درفيلم نامه «كافه ترانزيت» قبل از هر چيز براي آقاي پرتوي مهم جنبه رئال و نزديك بودن به حقيقت ماجرا بود.اگر هنگام فيلمبرداري مي‌توانستيم فضاي رئاليته مورد نظر ايشان را بدست آوريم ،موفق ترين شكل ممكن اتفاق مي‌افتاد بنابراين ما نيز سعي كرديم در همين راستا پيش برويم.

وي در ادامه تصريح كرد:سعي كردم بدون دخل و تصرف آنچناني در ماجرا و صحنه‌ها، صرفا يك فيلمبرداري ساده ، روان و رئال انجام بدهم، نزديك به آنچه كه پرتوي علاقه مند بود.

براي ايشان مهم حس فيلم‌نامه بود ضمن اينكه خيلي تصويري به داستان نگاه مي‌كرد يعني صرفا حس فيلم‌نامه نبود كه او را براي ارتباط با مخاطب ترغيب مي‌كرد بلكه تصاوير نيز برايش اهميت داشت.

فيلمبردار «كافه ترانزيت»معتقد است:وجه خيلي مشخص «كافه ترانزيت»همان سادگي روايت ، تصوير سازي

و رئاليته ماجرا است،همان طور كه از ابتدا در فيلم‌نامه متصورشده بود.

سكوت در پاسخ به نحوه فيلمبرداري با توجه به محدوديت لوكيشن در «كافه ترانزيت» مي‌گويد:لوكيشن اصلي

قهوه خانه است و لحظات كمي و كوتاهي از خانه‌«ريحان» داريم كه بي شباهت به قهوه خانه نيست،بنابراين

يكي از سخت‌ترين ويژگي‌هاي فيلم همين لوكيشن محدود بود اما با يك دكوپاژ درست وقايع مختلفي كه در داستان اتفاق افتاده خسته كننده نيست.

وي افزود:اصولا در مورد حركات دوربين نظر پرتوي اين بود كه خيلي حركات پيچيده‌اي نداشته باشيم وتا آنجائي كه به من مربوط مي‌شد تصميم گرفتيم در سكانسهائي مختلف اگر بتوانيم لحظات متفاوت را با شكلهاي نوري مختلف دربياوريم ودرعين حال دوربين را در مكانهاي مختلف قهوه خانه قرار مي‌داديم تا هميشه در يك زاويه متمركز نباشيم.

محمدرضا سكوت در ادامه گفتگو با خبرنگار هنري ايسنا گفت:«كافه ترانزيت» مي‌تواند پل ارتباطي باشد بين سينماي هنري و تجاري ، اين فيلم مي‌تواند آغاز گر باشد يا يكي از فيلمهاي باشد كه در اين زمينه آغازگرهستند.

سكوت كه‌هم‌اكنون مشغول فيلمبرداري پروژه «شهريار» كمال تبريزي است ،آخرين كار سينمائي‌اش «مواجهه» سعيد ابراهيمي فر است كه براي حضور در جشنواره فجر آماده مي‌شود.

وي فارغ‌التحصيل رشته سينما ازدانشگاه هنر است ، 13 فيلم سينمائي در كارنامه‌هنري‌اش دارد و بيشترين همكاري‌ها را با ايرج كريمي داشته است.

انتهاي پيام


نوشته شده در تاريخ جمعه 1384/09/11 توسط محمود
 

هيأت داوران و هيأت انتخاب «سومين جشنواره ملي فيلم امام رضا (ع)» معرفي شدند

سيدجلال سيدي مسؤول روابط عمومي «سومين جشنواره ملي فيلم امام رضا (ع)» دهم آذرماه در گفت و گو با ستاد خبري اين جشنواره، ليست اسامي هيأت داوران و هيأت انتخاب سومين جشنواره ملي فيلم امام رضا (ع) را اعلام

     به گزارش سايت سينمايي سوره، «سيدجلال سيدي» مسؤول روابط عمومي «سومينكرد.
 جشنواره ملي فيلم امام رضا (ع)» اعضاي هيأت داوران را متشكل از:
مجتبي راعي، عبدالحسن برزيده، مهدي فرجي، سيد محمدصادق مركبي، سيدكاظم علوي و همچنين اعضاي هيأت انتخاب را: رضا شكري، علي صداقت كريمي و حجت الاسلام نهاوندي معرفي كرد.
     مسؤول روابط عمومي «سومين جشنواره ملي فيلم امام رضا (ع) در مورد تعداد فيلم هاي رسيده به دبيرخانه جشنواره گفت: تاكنون نزديك به 60 فيلم در دفتر دبيرخانه جشنواره ثبت شده است.
     وي افزود: با توجه به درخواست تعدادي از متقاضيان شركت در جشنواره، مهلت ارسال آثار به اين دبيرخانه تا 13 آذرماه جاري براي شركت در جشنواره تمديد شد.
انتهای پیام /

 
   

نوشته شده در تاريخ جمعه 1384/09/11 توسط محمود

حکم :

نويسنده و كارگردان: مسعود كيميايي

تهيه كننده: مسعود كيميايي، كارگاه آزاد فيلم - سرمايه گذار: غلامرضا شريفي

بازيگران: عزت‌الله انتظامي، خسرو شكيبايي، ليلا حاتمي، بهرام رادان، پولاد كيميايي و مريلا زارعي و با شركت: لادن طباطبايي، كارينا كيميايي، داوود عمادي، علی اصغر طبسی، يوسف آزاد، ناهيد‌خيرابي، فرزانه ارسطو و ليلا بوشهري و با حضور: سعيد پيردوست، داريوش اسدزاده ، اكبر معززي و جلال پپيشوائيان و با معرفي ميترا صالحي، بهرام فتاحي، محسن هنرمند و سعيد روحاني

مدير فيلمبرداري: عليرضا زرين دست

تدوين: جعفر پناهي

موسيقي: مسعود كيميايي، جعفر پناهي

طراح صحنه و لباس: كيوان مقدم

طراح چهره پردازي: عاطفه رضوي

صدا: اسحاق خانزادي

عكاس: بابك برزويه

تاريخ شروع فيلمبرداري: 15 آبان 1383 - نوشهر

تاريخ اكران: 9 آذر 1384

 

خلاصه داستان: « حکم که صادر شد، بايد اجرا بشه، اگه بترسی، تاخير کنی، يا جا بزنی، حکم خودت صادر می شه ... »

ماهيت پول خريد و فروش است. آنانی که ميان پول و معامله زندگی می کنند، عاقبت به صدور حکم يكديگر می رسند.

رضا معروفی خود صاحب حکم است، اما آن را اجرا هم می کند. او سهند را امان می دهد، به خانه می آورد و برای گرفتاری اش چاره ای می يابد. محسن و فروزنده هر دو جوانند و عاشق؛ محسن اما خون و اسلحه و پول را انتخاب می کند. حتی در مقابل فروزنده حکم صادر می شود.

 

يادداشت كارگردان: بيست و پنجمين فيلم، بيش از چهار دهه، حکم، يكي است. اين فيلم هم گوشه ای از همان فيلم هاست که در تاريكي مانده و نشان داده نشده.

همه جای زندگی « حکم » هست، از عاشقانه ها تا مرگ، از هوای خوب عشق تا زخم. يك رضا در فيلم « حکم » هست که آقای انتظامی آنرا بازيش می کند. اين رضا عقيده دارد، انسان يك سرمايه بزرگ دارد که اين سرمايه ميزان شهامت او در مرگ خواهی است، به وقت تحقير و توهين می توانی در اين جهان نباشی. « مرگ » انسان را کامل می کند.

فيلم « حکم » زندگی را احمد رضا احمدی گفت اين حلقه آخر ماست. ما اين آخرين ها را، « حکم » را به آپارات گذاشته ايم، نمايش های آخر است.

اما من برای نمايش آخر به آپارات نمی روم، به احمدرضا گفتم، زود است، تا ببينيم حکم چيست.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1384/09/10 توسط محمود

 

ترسناك ترين نقش رضا كيانيان - پنجشنبه 3 آذر 1384


آفتاب : رضا كيانيان:نقش پيرمرد فيلم يه بوس كوچولو، يكى از ترسناك ترين نقش هايى بود كه تاكنون بازى كرده ام.
رضا كيانيان بزودى با دو فيلم روى پرده سينماها خواهدآمد. يه بوس كوچولو (بهمن فرمان آرا) و يك تكه نان (كمال تبريزى).
او همچنين اين روزها مشغول بازى درمجموعه تلويزيونى يك مشت پر عقاب (اصغر هاشمى) است و يك كارگاه آموزشى را نيز براى دانشجويان رشته بازيگرى دانشكده هنرهاى زيبا برگزارمى كند. او دراين باره مى گويد: «سال ها از جانب دانشكده هاى مختلف پيشنهاد تدريس بازيگرى داشتم، اما چون خودم درگير بازى بودم نمى توانستم قول مشخصى به آنها بدهم. مدتى پيش گفتم مى توانم درحد برگزارى كارگاه يا يك سمينار با دانشگاه همكارى كنم.
اين مسأله امكانپذير نشد تا اينكه انجمن اسلامى دانشجويان دانشكده هنرهاى زيبا اين كارگاه را برگزاركردند.

كيانيان سال گذشته در دو فيلم حضور يافت كه اكران آنها تقريباً همزمان شده است. او در« يه بوس كوچولو» نقش پيرمردى نويسنده را بازى مى كند كه با خود كيانيان از نظر سنى ۲۰ سال تفاوت دارد: «شما در تئاتر به راحتى مى توانيد پيرشويد و تماشاگر باورمى كند. اما در سينما بسيار مشكل است. بخصوص كه كنار من جمشيد مشايخى و فخرى خوروش بازى داشتند. اگر شما آثار تاريخ سينما را نيز در ذهن مرور كنيد يك بازيگر به يكباره پيرى يك شخصيت را بازى نمى كند. مدتى جوانى او را بازى مى كند و چند سكانس هم پيرمى شود. البته به جز مارلون براندو در پدرخوانده.

او در ادامه مى افزايد: «كار سخت بود و وسوسه كننده. به دليل ترسى كه داشتم هنگام فيلمبردارى حاضر نبودم راش را ببينم و سرمونتاژ هم به هيچوجه حاضر نشدم تا اينكه فيلم كامل را ديدم و خيالم راحت شد. او در يك تكه نان هم سه نقش متفاوت را ايفا مى كند، كه هر سه آنان نيز پير هستند و ماورايى.

به هرحال كيانيان جزو بازيگرانى به شمارمى آيد كه همواره سعى كرده متفاوت باشد براى اين مدعى نيز كافى است شخصيت او را در فيلم هاى آژانس شيشه اى، روبان قرمز، خانه اى روى آب، مجموعه هاى دوران سركشى و كيف انگليسى كنار هم قراردهيد.


 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1384/09/06 توسط محمود
برنامه سینماهای شیراز در این هفته

سینما ایران : شکلات

کارگردان : افشین شرکت / بازیگران : امین حیایی ، چکامه چمن ماه

سیروس گرجستانی ، رحیم نوروزی

درجه یک       ۹۴۵ صندلی     ۶۰۰۰ ریالی

سینما سعدی : عروس فراری

کارگردان : بهرام کاظمی / بازیگران : امین حیایی ، الناز شاکردوست

حسام نواب صفوی ، سیروس ابراهیم زاده

درجه یک      ۹۵۰ صندلی     ۷۰۰۰ ریالی

سینما فلسطین : عروس فراری

درجه ۲        ۵۶۰ صندلی     ۶۰۰۰ ریالی

سینما پیام : نوک برج

کارگردان : کیومرث پور احمد / بازیگران : نیکی کریمی ، محمد رضا

فروتن ، امیر حسین صدیق

درجه ۲       ۵۵۰ صندلی     ۶۰۰۰ ریالی

سینما قیام : انتخاب

کارگردان : تورج منصوری / بازیگران : ماهایا پطروسیان ، فتحعلی اویسی ، مهران غفوریان

درجه ۲       ۱۱۱۲ صندلی   ۶۰۰۰ ریالی

دوستان به نظر شما کدام یکی از فیلم های فوق موفق تر است ؟

یا از یک نگاه دیگر می شود بیان کرد ( رقابت کارگردانان ) یا اینکه

 کدام نویسنده موفق تر بوده است / شاید هر دو ! ولی سینمای ما کدام

یکی را بیشتر می پسندد . نویسندگی یاکارگردانی ؟ خیلی وقت ها یک

 نویسنده خوب و مطرح فیلمنامه ای بسیار عالی می نویسد ولی متاسفانه

 کارگردان ضعیف عمل می کند .یا می شود گفت برعکس ! قضاوت با

 شما دوستان .........    


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1384/09/06 توسط محمود

 

 

 


 

مصاحبه کامل و تصويري با آناهيتا همتي‌ [ July 26, 2005 ]

منبع مجله خانواده سبز :(آناهيتا همتي‌) بازيگري‌ است‌ كه‌ اين‌ روزهاچهره‌اش‌ براي‌ خيلي‌ از بينندگان‌ تلويزيوني‌آشناست‌، بازيگري‌ كه‌ در دو، سه‌ سال‌ اخير، جزوپركارترين‌ بازيگر زن‌ در تلويزيون‌ بود. فردي‌ كه‌هيچ‌گاه‌ دچار غرور نشده‌ و هميشه‌ از اين‌ خصلت‌بد كه‌ ممكن‌ است‌ هر بازيگري‌ دچارش‌ شود و اورا از عرش‌ به‌ فرش‌ برساند، دوري‌ مي‌كند. همتي‌زياد اهل‌ مصاحبه‌ نيست‌ و هميشه‌ از صحبت‌ باخبرنگاران‌ فراري‌... اما دليل‌ اين‌ كناره‌گيري‌ عدم‌ارتباط با مردم‌ و مخاطبان‌ نيست‌، بلكه‌ او تنهامي‌خواهد دچار غرور نشود و در منجلاب‌ و سراب‌شهرت‌ كاذب‌ اسير نشود.
an-14.jpg
آناهيتا داراي‌ روحيه‌اي‌ بانشاط است‌ وهيچ‌گاه‌ خنديدن‌ را فراموش‌ نمي‌كند، همان‌طوركه‌ در سريال‌هايش‌ او را هميشه‌ اين‌طور مي‌بينيد .او معتقد است‌ تا انسان‌ مي‌تواند بخندد و شادباشد، چرا افسردگي‌ و چرا بداخلاقي‌... در يكي‌ ازروزهاي‌ گرم‌ تابستان‌ مهمان‌ منزل‌ او در شهرك‌اكباتان‌ تهران‌ بوديم‌.
همتي‌ در اول‌ مرداد ماه‌ 1352 در تهران‌ به‌دنيا آمد، پس‌ از اين‌كه‌ ديپلمش‌ را در رشته‌ علوم‌تجربي‌ گرفت‌، وارد عرصه‌ بازيگري‌ شد و در سال‌69 وارد كلاس‌هاي‌ تئاتر گرديد. اولين‌ كار جدي‌او نمايش‌ تنبورنواز بود، پدر او مهندس‌ و مادرش‌كارمند است‌ و خانواده‌اي‌ كم‌ جمعيت‌ را تشكيل‌مي‌دهند، ديگر فرزند خانواده‌ برادرش‌ (آرين‌)است‌ كه‌ 13 سال‌ از او كوچك‌تر مي‌باشد. (عکس بالا)
an-6.jpg
او در مورد بازيگر شدنش مي گويد:
واقعا هنوز بعد از گذشت‌ سال‌ها خودم‌هم‌ نمي‌دانم‌، خيلي‌ بچه‌ بودم‌، الان‌ فكر مي‌كنم‌اگر يك‌ شغل‌ دولتي‌ داشتم‌ و
كارمند يك‌ اداره‌بودم‌ و ماهانه‌ يك‌ حقوق‌ كم‌ دريافت‌ مي‌كردم‌(ولي‌ ثابت‌) خيلي‌ بهتر بود، چون‌ در كار ما بعضي‌از تهيه‌ كننده‌ها بعد از گذشت‌ يك‌ سال‌ هم‌ به‌ زوردستمزد مي‌دهند و با بازيگر تسويه‌ حساب‌مي‌كنند. از طرفي‌ ساعت‌ كاري‌ يك‌ كارمندمشخص‌ است‌، اما بازيگران‌ بايد ساعت‌هاي‌طولاني‌ كار كنند، حداقل‌ روزي‌ دوازده‌ ساعت‌ واين‌ بدترين‌ نوع‌ كار است‌. تازگي‌ها هم‌ رواج‌ پيداكرده‌، قرارداد فيلم‌ نود دقيقه‌اي‌ براي‌ تلويزيون‌مي‌بندند، بعدا متوجه‌ مي‌شوي‌ كه‌ سيزده‌ قسمت‌شده‌، يعني‌ آن‌قدر فشرده‌ كار مي‌شود كه‌ در يك‌كار 90 دقيقه‌اي‌ كه‌ به‌ اندازه‌ يك‌ كار سيزده‌قسمتي‌ است‌، يك‌ كارگردان‌ در شرايط عادي‌ اگربخواهد چنين‌ سريالي‌ بسازد، حداقل‌ 5، 6 ماه‌طول‌ مي‌كشد يا اين‌كه‌ سر كار ديگري‌ يك‌ قرارداد40 روزه‌ بستم‌ كه‌ سه‌ ماه‌ طول‌ كشيد. گاهي‌ اوقات‌به‌ قدري‌ سرخورده‌ و خسته‌ مي‌شوم‌ كه‌ از آمدن‌به‌ اين‌ حرفه‌ پشيمان‌ مي‌شوم‌ تصميم‌ و مي‌گيرم‌،ديگه‌ ادامه‌ ندهم‌، عامل‌ ديگري‌ كه‌ مرا بسيار اذيت‌مي‌كند شب‌ كاري‌ است‌، شب‌
an-a.jpg

كاري‌ كابوس‌ من‌است‌، روزها هم‌ كه‌ نمي‌شه‌ خوابيد، در تمام‌مدتي‌ كه‌ سر چنين‌ كارهايي‌ مي‌باشم‌، مثل‌ افرادگيج‌ هستم‌. واقعا دليل‌ اصرار كارگردان‌ها را براي‌شب‌ كاري‌ نمي‌فهمم‌، به‌ عقيده‌ من‌ زماني‌فيلمبرداري‌ در شب‌ معني‌ مي‌دهد، كه‌ بخواهي‌طلوع‌ را نشان‌ دهي‌. چرا شب‌ كاري‌ بايد آن‌قدرطولاني‌ شود، كه‌ به‌ خاطر صداي‌ پرنده‌ها ساعت‌چهار صبح‌ مجبور شويم‌ يك‌ كات‌ نيم‌ ساعته‌بدهيم‌، لذا از لحاظ مديريتي‌ بايد فكري‌ براي‌ اين‌مسئله‌ شود.
مي‌خواهم‌ بدانم‌ واقعا چه‌ كسي‌ به‌ فكر مشكلات‌ مااست؟‌و چرا تهيه‌ كنندگان‌ به‌ راحتي‌ دستمزد ما رانمي‌دهند.؟
چه‌طور اگر ما يك‌ روز مريض‌ شويم‌ و نتوانيم‌سركار برويم‌، صد روز منت‌ مي‌گذارند كه‌ يك‌ميليون‌ به‌ ما خسارت‌ وارد كردي‌(هرچند كه‌شنيدم‌ بعضي‌ از بازيگران‌ ضررهاي‌ خيلي‌ بالا به‌تهيه‌ كنندگان‌ زدند)، ولي‌ اگر تهيه‌ كنندگان‌ يك‌سال‌ بعد از موعد پرداخت‌ دستمزد بازيگران‌ باآنها تسويه‌ كنند، آب‌ از آب‌ تكان‌ نمي‌خورد.
an-15.jpg

همتي در خصوص ملاکهاي انتخاب يک نقش به همکار ما گفت:

من‌ سعي‌ مي‌كنم‌ كه‌ كارگردان‌ و(فيلم‌نامه‌) برايم‌ داراي‌ اهميت‌ باشد، ولي‌ هميشه‌اين‌ اتفاق‌ نمي‌افتد، پيش‌ آمده‌ كه‌ باكارگردان‌هاي‌ خوبي‌ كه‌ قبلا هم‌ سابقه‌ همكاري‌داشتم‌ كار كردم‌، ولي‌ سر يك‌ كاري‌ به‌ طور اتفاقي‌متن‌ آماده‌ نبود، خب‌ اين‌ هم‌ يك‌ نوع‌ نقص‌محسوب‌ مي‌شود.يك‌ زماني‌ است‌ كه‌ براساس‌فاكتورهايي‌ كه‌ در ذهن‌ داري‌ جلو مي‌روي‌ وانتخاب‌ مي‌كني‌، ولي‌ در نهايت‌ چيز ديگري‌ از آب‌در مي‌آيد كه‌ از ذهنت‌ خيلي‌ دور بوده‌ است‌.
او در مورد پدر ومادرش در خصوص بازيگري مي گويد:
an-13.jpg

پدر و مادرم‌ مرا تشويق‌ كردند كه‌ وارداين‌ حرفه‌ شوم‌، اگر من‌ را تشويق‌ نمي‌كردند الان‌در يك‌ اداره‌ كارمند بودم‌ و ماهانه‌ 150 هزارتومان‌ مي‌گرفتم‌ و نمي‌دانستم‌ با اين‌ پول‌ چه‌ كنم‌،واقعا نمي‌دانم‌ چه‌ كاره‌ هستم‌، تا براي‌ آينده‌برنامه‌ريزي‌ كنم‌. پدرم‌ كه‌ از اول‌ مي‌گفت‌: (من‌روي‌ تو مثل‌ يك‌ مرد حساب‌ مي‌كنم‌، تو برو موفق‌مي‌شوي‌)، اصلا تو شرمنده‌ مي‌شوي‌ اگه‌ با چنين‌جملاتي‌ بروي‌ و موفق‌ نشوي‌، بيش‌ از اندازه‌ مراتشويق‌ كردند، بعضي‌ وقت‌ها به‌ قدري‌ سختي‌مي‌كشم‌ كه‌ با خود مي‌گويم‌ ديگر سركار نمي‌روم‌،ولي‌ مادرم‌ مي‌گويد: نه‌ دخترم‌ آدم‌ بايد صبورباشه‌... باز دوباره‌ من‌ گول‌ مي‌خورم‌. به‌ قدري‌زمان‌هايي‌ كه‌ در خانه‌ هستم‌ به‌ من‌ خوش‌مي‌گذرد، كه‌ دوست‌ ندارم‌ كاري‌ را قبول‌ كنم‌.

همتي در باره اشکال سريالها در سالهاي اخير اعتقاد دارد:
an-10.jpg

اين‌ روزها اغلب‌ فيلمنامه‌ها شبيه‌هم‌ هستند. يكي‌، دوسالي‌ هست‌ كه‌ در سريال‌هامي‌بينيم‌ يك‌ دختري‌ دنبال‌ ريشه‌،
اصل‌ و نسبش‌مي‌گردد، پس‌ تمام‌ فيلم‌نامه‌ها هم‌زمان‌ يك‌سمت‌وسوي‌ ديگري‌ مي‌گيرند. فعلا در ايران‌ اين‌نوع‌ نوشته‌ (مد) است‌ (مي‌خندد)، نكته‌ جالب‌اين‌جاست‌ كه‌ تمام‌ نقش‌ اول‌ اين‌گونه‌ فيلم‌نامه‌هاهم‌ يك‌ خانم‌ مي‌باشد بعد هم‌ در كنار اين‌ خانم‌يك‌ دوست‌ خوب‌ مي‌گذارند كه‌ معمولا من‌ هستم‌.


همتي در مورد بازيش در سريال خانه بدوش وهمچنين شباهتهاي خودش به نقشهاي که ايفا مي کند به خبر نگار ksabz.net گفت:

من‌ سعي‌ كردم‌ (نرگس‌) خانه‌ به‌ دوش‌را خيلي‌ هوشمند و دانا بازي‌ كنم‌ و تلاش‌ كردم‌ درنگاهم‌ يك‌ حماقت‌ بگذارم‌، اين‌ كار را خوشبختانه‌خيلي‌ها هم‌ متوجه‌ شدند و گفتند كه‌ اين‌ نقش‌تفاوتي‌ با ديگر نقش‌هايم‌ داشت‌.

اين‌ نقش‌ها خيلي‌ از خودم‌ دور نيست‌،فقط با تفاوت‌هاي‌ ريزي‌ كه‌ تلاش‌ مي‌كنم‌ به‌ وجودبياورم‌،البته‌ ممكن‌ است‌ مقداري‌ فاصله‌ داشته‌باشد.

اين بازيگر توانا درخصوص آينده نيز نظريات جالبي دارد. او در اين مورد گفت:

در مورد آينده هنوز هيچ تصميمي ندارم، .اما دلم‌ مي‌خواهدشرايطي‌ برايم‌ پيش‌ بيايد كه‌ جهانگرد شوم‌، تا دنيارا بگردم‌، سفر كردن‌ با كوله‌ پشتي‌ را خيلي‌ دوست‌دارم‌ . ازدواج‌ هم در آينده ام نيز جايي ندارد .(خنده‌)

همتي در مورد هنرهاي ديگرش نيز گفت:

هنر ديگرم آشپزي‌ است.(خنده‌)، البته‌ در حد هنربلد نيستم‌، فقط براي‌ رفع‌ گرسنگي‌ شكم‌ خودم‌غذا درست‌ مي‌كنم‌، اما گاهي‌ اوقات‌ تصادفاغذاهايم‌ خوب‌ از آب‌ درمي‌آيند، نقاشي‌ هم‌مي‌كشم‌. ولي‌ در كل‌ هيچ‌ هنري‌ ندارم‌.


در کارهاي خانه نيز به مادرم کمک مي کنم مانند(جارو كشيدن‌، ظرف‌ شستن‌،گردگيري‌ كردن‌ و... )اصلا مگر مي‌شود آدم‌ در يك‌خانه‌ زندگي‌ كند و فقط يك‌ كار انجام‌ بدهد، چون‌پدر و مادرم‌ هر دو سر كار هستند، زمان‌هايي‌ را كه‌در منزل‌ هستم‌ همه‌ نوع‌ كاري‌ انجام‌ مي‌دهم‌،البته‌ يكي‌، دو سال‌ هم‌ است‌ برادرم‌ (آرين‌) هم‌در كارها به‌ ما كمك‌ مي‌كند.


اين بازيگر خوش اخلاق عصباني هم مي شود.همتي به پرسش همکار ما در اين زمينه گفت:


تا دلتان‌ بخواهد عصباني‌ مي‌شوم‌، امابعد از چند دقيقه‌ خودم‌ آرام‌ مي‌شوم‌ و قضيه‌ رافراموش‌ مي‌كنم‌. مادربزرگم‌ به‌ من‌مي‌گويد:(اصغر ترقه‌)، يك‌ بار هم‌ كه‌ به‌ شدت‌عصباني‌ شدم‌ به‌ زبان‌ آذري‌ گفت‌: دختره‌ مثل‌باروت‌ مي‌موند.


اما در عصبانيت هميشه چند دقيقه‌ داد و بيداد مي‌كنم‌ و فريادمي‌زنم‌ و گاهي‌ اوقات‌ هم‌ ميان‌ داد و فرياد بغض‌مي‌كنم‌، اما به‌ خاطر عصبانيت‌ گريه‌ نمي‌كنم‌ و پس‌از 5 دقيقه‌ همه‌ چيز را فراموش‌ مي‌كنم‌.

مسافرت‌ كردن‌، كتاب‌ خواندن‌ وفيلم‌ نگاه‌ كردن‌ هم‌ از علايق‌همتي مي باشد.


او قشنگ‌ترين‌ اتفاقاتي‌ كه‌ دربرخورد با مردم‌ برايش‌ رخ‌ داده‌ است را چنين عنوان مي کند:


پس‌ از سريال‌ خانه‌ به‌ دوش‌، دو سفر باامير جلالي‌ رفتيم‌ كه‌ مردم‌ به‌ ايشان‌ مي‌گفتند: يه‌لباس‌ شيك‌ براي‌ دخترت‌ بخر، كه‌ مريم‌ مي‌گفت‌:حالا كه‌ لباس‌ خوبي‌ پوشيده‌، ولي‌ معمولامي‌گويند چقدر در فيلم‌ها چاق‌ و درشتي‌ و يك‌تصوير قدبلند و هيولا از من‌ دارند كه‌ اغلب‌ دررابطه‌ با من‌ صحبت‌ مي‌كنند و يكي‌ ديگر ازقشنگ‌ترين‌ برخوردهايم‌ با دبيرانم‌ است‌، به‌ اين‌خاطر كه‌ 20 سال‌ در اين‌ محله‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ وآن‌ها را زياد مي‌بينم‌ و هميشه‌ به‌ مناسبت‌هاي‌مختلف‌ با آنها تماس‌ مي‌گيرم‌، يا زماني‌ كه‌ فيلمي‌ ازمن‌ پخش‌ شود، آنها به‌ من‌ زنگ‌ مي‌زنند و كارم‌ رامورد ارزيابي‌ قرار مي‌دهند و اين‌ برخوردهابرايم‌ بسيار دوست‌ داشتني‌ و لذت‌بخش‌ است‌.


او از دوران‌ تحصيلش خاطرات جالبي دارد:

درس‌خوان‌ بودم‌، اما بسيار شيطان‌...
يك‌ بار به‌ خاطر شيطنت‌ پرونده‌ام‌ راگذاشتند زير بغلم‌ و از مدرسه‌ اخراجم‌ كردند،سال‌ دوم‌ دبيرستان‌ بودم‌، يكي‌ از دوستانم‌سركلاس‌ يك‌ تكه‌ لواشك‌ كوچك‌ را بين‌ تعدادي‌از بچه‌هاي‌ كلاس‌ تقسيم‌ كرد،من‌ ديدم‌ كه‌ اين‌لواشك‌ به‌ هيچ‌كس‌ نمي‌رسه‌، دستم‌ را بردم‌ پشت‌سر و نصفه‌ لواشك‌ را برداشتم‌ و خوردم‌، بعد معلم‌ديد و... من‌ هم‌ رفتم‌ خانه‌، نشستم‌ تا پدر و مادرم‌آمدند، بعد به‌ مادرم‌ گفتم‌: اين‌ را كه‌ مي‌بينيدپرونده‌ من‌ است‌، از مدرسه‌ اخراج‌ شدم‌. مادرم‌هم‌ كه‌ روي‌ درس‌ و مدرسه‌ خيلي‌ حساس‌ بود به‌شدت‌ عصباني‌ شد و گفت‌: چرا؟ گفتم‌ به‌ خاطرلواشك‌. اصلا باورش‌ نمي‌شد، پدرم‌ هم‌ نسبت‌ به‌درس‌ رياضي‌ بسيار حساس‌ بود، گفت‌: چه‌ دبيري‌تو را اخراج‌ كرد. گفتم‌: رياضي‌ نبود; گفت‌: اشكالي‌نداره‌ فردا با هم‌ مي‌رويم‌ مدرسه‌. بعد پدرم‌طوري‌ صحبت‌ كرد كه‌ مدير و دبيران‌ همه‌ شرمنده‌شدند و عذر خواهي‌ كردند، من‌ هم‌ تعهد دادم‌كه‌: اينجانب‌ آناهيتا همتي‌ متعهد مي‌شوم‌، ديگر دركلاس‌ لواشك‌ نخورم‌.


همتي در پاسخ به اين پرسش که چرا از مطبوعات فاصله مي گيرداظهار داشت:

اولا اين‌كه‌ به‌ خيلي‌ از خبرنگاران‌اعتماد ندارم‌. البته‌ منظورم‌ اصلا شما نيستيد، به‌خاطر اين‌كه‌ مدت‌هاست‌ با مجله‌ خانواده‌ سبزآشنايي‌ دارم‌; از طرفي‌ خودم‌ دوست‌ ندارم‌ به‌دفتر مجله‌ها بروم‌، در ثاني‌ اين‌ كار من‌ را ازآن‌چه‌ كه‌ هستم‌ بيشتر نخواهد كرد، فقط ممكن‌است‌ اخلاق‌ مرا خراب‌ كند و به‌ خودم‌ غره‌ شوم‌ ومثل‌ بعضي‌ها كه‌ مطبوعات‌ از آنها انسان‌ دوست‌نداشتني‌ و مغرور ساخته‌، شوم‌; به‌ هيچ‌ وجه‌دوست‌ ندارم‌ اين‌گونه‌ باشم‌، براي‌ همين‌ هميشه‌گزيده‌ مصاحبه‌ مي‌كنم‌، مثلا در ميان‌ مجله‌هاي‌خانوادگي‌ فقط با شما و يك‌ مجله‌ ديگر مصاحبه‌كردم‌.

او در پايان در مورد خانواده سبز گفت:

بسياري‌ از صفحاتش‌ را دوست‌ دارم‌،مجله‌ خوبي‌ است‌. كاغذش‌ هم‌ بسيار خوب‌ شده‌.تنوع‌ مطالب‌ زياد است‌ و همين‌ عوامل‌ باعث‌ شده‌كه‌ خانواده‌ سبز جاي‌ خود را در ميان‌ خانواده‌هابز كند.در مجله‌ خانواده‌سبز هر كس‌ مطلبي‌ رامي‌تواند مناسب‌ حال‌ و احوالش‌ پيدا كند و ا زآن‌لذت‌ ببرد و اگر مرا مشترك‌ كنيد بسيار بيشتر راضي‌خواهم‌ شد (خنده‌).


 

 

 
 
 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 1384/09/04 توسط محمود
سلام دوستان می دانی چپ دست کی یه یا چی : معرفی می کونم

کارگردان و تدوین : آرش معیریان ، تهیه کننده : داریوش بابائیان ، منوچهر زبردست .                    

بازیگران : حمید گودرزی ، رضا داود نژاد ، مجید صالحی ، مهدی امینی خواه ، رابعه اسکویی ، ملکه رنجبر ، کاظم افرندنیا و علی صالحی .

مدیر فیلمبرداری : مجتبی رحیمی

طراح چهره پردازی : مسعود افشار

عکاس : بهزاد مطرح

طراح لباس : فهیمه ساعی

طراح صحنه : سیاوش فیض الله زاده

خلاصه داستان : این فیلم که از مضمون طنز برخوردار است داستان دختری است که با فراموشی خود مشکلات بسیاری به وجود می آورد .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1384/09/03 توسط محمود
نقد فیلم : گیـــــــــــــــــــــــــلانــــــــــــــــــه

--------------                                                                                     

نویسنده و کارگردان رخشان بنی اعتماد . تهیه کننده . سعید سعدی . فیلم بردار مرتضی پور صمدی . تدوین . داود یوسفیان . چهره پردازی . مهرداد میر کیانی . طراح صحنه و لباس . ژیلا مهرجویی با همکاری جواد خمیسی .

صدابردار ی . یداله نجفی . صداگذاری .محمد رضا دلپاک . امیر حسین قاسمی . موسیقی . محمد رضا علیقلی . عکس میترا محاسنی . محسن سیدی .

بازیگران : فاطمه معتمد آریا . بهرام رادان . باران کوثری . ژاله صامتی . شاهرخ فروتنیان . مجید بهرامی .نیره فراهانی

خلاصه داستان : داستان زندگی ننه گیلانه و پسرش اسماعیل در دو مقطع قبل از جنگ و جوانی و بعد از جنگ و معلولیت

از نگاه کارگردان

----------------

بر روی این فیلم نام سینمای جنگ یا ضد جنگ نمی گذارم و معتقدم این نوع فیلم به وجه ای از جنگ نگاه می کند که ذهنیت را در هر شکل به سمت ضد خشونت می برد در شرایطی که انواع و اقسام نام ها و اسامی عجیب و غریب گذاشته می شود ما می خواهیم سینمای صلح را مطرح کنیم موضوع گیلانه جنگ است اما نه فقط جنگ ایران و عراق در واقع یک شکل فرامرزی این جنگ مطرح می شود این فیلم بازتاب شرایط گیلانه ها ، اسماعیل ها ، میگل ها است که آرزوها ، امید ها و سلامتی شان بهاء آن جدال هایی است که در مکان های دیگر افتاده است .

از نگاه بازیگران

----------------

فاطمه معتمد آریا :

این فیلم در باره بازتاب و اثرات جنگ بین ایران و عراق است و من وقتی خودم فیلم را نگاه کردم پس از ساخته شدن ابعاد تازه ای از جهان را دیدم این فیلم از مرز جغرافیایی فراتر می رود و انگار در باره مادری از همه جهان است که می تواند مادری بوسنیایی باشد یا آمریکایی یا ایرانی این مادر مادر همه سرزمین هاست .

از نگاه منتقد

------------

کیوان کثیریان :

نمی دانم چه اصراری بود که ننه گیلانه شسته و رفته سال پیش به گیلانه مطول امسال بدل شود ؟ بخش هایی که به قصه سال گذشته افزوده شده نقشی جز کم اثر کردن داستان اصلی ایفا نمی کند بخش های مربوط به دختر گیلانه نه تنها کمکی به داستان اسماعیل و گیلانه نمی کند بلکه خود نیز بلاتگلیف رها می شود شاید بخش مربوط به پیش از اعزام اسماعیل به جبهه تا حدودی در جهت تقویت گیلانه فعلی است ضمن آن که می توان ادعا کرد شخصیت گیلانه یکی از باشکوه ترین کامل ترین و جذاب ترین شخصیت های زن این سال های سینمای ایران است زنی با تمام دلواپسی های ناب مادرانه تندیسی از سخت کوشی و دریایی از امیدواری و ایثار .

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1384/09/01 توسط محمود
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin